تبليغاتX
لحظه های کاغذی
همه لرزش دست و دلم

از آن بود

که عشق
پناهی
گردد

پروازی نه

گریز گاهی گردد

آی عشق آی عشق

چهره آبیت پیدا نیست

و خنکای مرهمی

بر شعله زخمی

نه شور شعله

بر سرمای درون

آی عشق آی عشق

چهره سرخت پیدا نیست.

غبار تیره تسکینی

بر حضور وهن

و دنج رهایی

بر گریز حضور.

سیاهی

بر آرامش آبی

و سبزه برگچه

بر ارغوان

آی عشق آی عشق

رنگ آشنایت پیدا نیست

+ نوشته شده در ساعت توسط |

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم 

 

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

 

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

+ نوشته شده در ساعت توسط |

گفت من این جملرو خیلی دوست دارم
:
هرجای گریه که هستی
خاطره هاتو نگهدار
منم میگم
اره خوشگله
 و
به قول شاعر گفتنی
بذار بارون ماچت کنه
:DD
(لنکستن هیوز)
+ نوشته شده در ساعت توسط |

يک شب تمام
اسمون ابري بود
اسمون به خاطر تو نمي باريد
اسمون واسه خاطر من بود که مي باريد
به خاطر خودخواهي هام
 چون تو رفته بودي نمي باريد
به خاطر نبودن تو نبود که مي باريد
 به خاطر من بود که اسمون مي باريد
تو هستی
 و من من هایم من

یک شب تمام
اسمون ابري بود
صبح هم هنوز مي باريد
اين بار سعي کردم به صداي بارون گوش بدم
صبور صبور صبور
و کم کم خودم را فراموش کنم
اره خودم رو


بارون اخرين قطره هاشو میریزه
و من ديگه يک قطره اشک هم نمي ريزم
به خاطر خودم
 بالشو سفت چسبوندم به گلوم
که بغضشو قورت بده
و دیگه هیچ وقت من من نکنه
و تو رو واسه خودش نخواد


تو هستی
و دیگر هیچ


شاید حکمت این روزهای بارونی
این بود که اسماعیل رو با دست های خودم ذبح کنم
اسماعیل من خودم بود
.....

پایان
اسمان افتابی
خورشید
تا همیشه
تو
تا همیشه

 

+ نوشته شده در ساعت توسط |

شيرکو بی‌کس

ـــــــــــــــــــــــ

عصری
يک کور، يک کر و يک لال
مدتی با هم بر شاخه‌ای در باغی نشسته بودند.
آن‌ها سرحال، بشاش و خندان بودند.
کور جهان را تماشا می‌کرد
با چشم‌های کر.
کر می‌شنيد
با گوش‌های لال
و لال می‌فهميد با حرکت لب‌ها و صورت‌های هردوشان.
و هر سه
با هم بوی گل‌ها را نفس می‌کشيدند.

 

+ نوشته شده در ساعت توسط |

سلام.وقتی نوشته هایی رو می خونی که خودت بودی که گفتی.گاه باهاشون بیگانه ایم.احساس می کنی عوض شدی.یا ازون نیستی.ولی بعضی حسها و نوشته ها نه.همیشه باهاتن. ومن امروز همه نوشته های قبلیمو خوندم. و یه جاههایی احساس غریبی کردم.شاید اون مرحله فکری رو طی کردم.نمی دونم..ولی بعضی نوشته ها هنوز بهشون وفادارم.انگا هیچی عوض نشده .فقط سم ها و مخاطب ها.

من منم!!!!!!!... خودتو گول نزن..

+ نوشته شده در ساعت توسط |

بده ... بدبد ... چه امیدی ؟ چه ایمانی ؟
کرک جان ! خوب می خوانی
من این آواز پاکت را درین غمگین خراب آباد
چو بوی بالهای سوخته ت پرواز خواهم داد
گرت دستی دهد با خویش در دنجی فراهم باش
بخوان آواز تلخت را ، ولکن دل به غم مسپار
کرک جان ! بنده ی دم باش
 بده ... بد بد راه هر پیک و پیغام خبر بسته ست
ته تنها بال و پر ، بال نظر بسته ست
قفس تنگ است و در بسته ست

کرک جان ! راست گفتی ، خوب خواندی ، ناز آوازت
من این آواز تلخت را بده ... بد بد ... دروغین بود هم لبخند و هم سوگند
دروغین است هر سوگند و هر لبخند
و حتی دلنشین آواز جفت تشنه ی پیوند

من این غمگین سرودت را
هم آواز پرستوهای آه خویشتن پرواز خواهم داد
به شهر آواز خواهم داد
بده ... بدبد ... چه پیوندی ؟ چه پیمانی ؟
کرک جان ! خوب می خوانی

 
خوشا با خود نشستن ، نرم نرمک اشکی افشاندن
زدن پیمانه ای - دور از گرانان - هر شبی کنج شبستانی

 

wr!tten by akhavan

 تصنیف آواز کرک:خوشگله:

http://dd1356.persiangig.com/audio/avaze%20karak.wma

+ نوشته شده در ساعت توسط |

عشق را در عمق نگاه ملتمسم بنگر/ ان هنگام که از پس دیوارهای/ بلند و غربت زده شهر/ از میان هزاران هزار چشم زیبا /نگاه پاک و نوازشگر تو را می یابم/ خواستنت باور من ات چرا که با تو بودن سرمایه دل تنهاست ثروتم را بر باد مده/ باورم را باور کن/ ایمان بیاور به دل.به احساس.به من/ به من که غریبانه در کعبه دلت نماز عشق می خوانم باورم را باور کن ..
+ نوشته شده در ساعت توسط |

 

 

 

وه!  چه شب های سحر سوخته

من

در بستر بی خوابی خویش

در بی پاسخ ویرانه هر خاطره را کز تو در ان

 

یادگاری به نشان داشته ام کوفته ام

 

کس نپرسید ز کوبنده ولیک

با صدای تو که می پیچد در خاطر من:

کیست کوبنده در؟

 

هیچ در باز نشد

تاخطوط گم و رویایی رخسار تو را

باز یابم من یکبار دگر....

اه.تنها همه جا.از تک تاریک.فراموشی کور

سوی من داد اواز

پاسخی کوته و سرد

مرد دل بند تو. مرد!

 

 

 

 

راست است این سخنان:

من چنان اینه وار

در نظرگاه تو استادم پاک

 

که چو رفتی از بزم

چیزی از ماحصل عشق تو بر جای نماند

در خیال و نظرم

غیر اندوهی بر دل. غیر نامی به زبان

 

جز خطوط گم و ناپیدایی        در رسوب غم روزان و شبان..

  

  

 

لیک ازین فاجعه ناباور

با غریوی که

ز دیدار به ناهنگامت

ریخت در خلوت و خاموشی  دهلیز فراموشی من

در دل اینه

باز

سایه میگیرد رنگ

در اتاق تاریک

شبحی مکشد از پنجره سر

در اجاق خاموش

شعله ای میجهد از خاکستر

 

 

 

من درین بستر بی خوابی راز

نقش رویای رخسار تو را می جویم باز

با همه چشم تو را میخوانم

با همه شوق تو را میخوانم

زیر لب باز تو را میخوانم

دایم اهسته به نام

 

ای مسیحا!   اینک!

مرده ای در دل تابوت تکان میخورد ارام ارام...

 

 

 

                                                                           Wr!ten by:shamlo

+ نوشته شده در ساعت توسط |

اسماعیل وجود

ابراهیم را
و اکنون در منی ای . ابراهیمی. و اسماعیلت را به قربانگاه اورده ای
اسماعیل تو کیست؟
چیست؟
مقامت؟ ابرویت؟ خانه ات؟ معشوقت؟؟؟ خانواده ات؟ علمت؟ درجه ات؟ لباست؟ جوانیت؟ زیبایی ات؟؟؟

انچه تو را در رفتن به ماندن میخواند انچه تو را در مسئولیت به تردید می افکند؟ انچه تو را به توجیه و تاویل های مصلحت جویانه میکشاند؟

او اسماعیل توست.اسماعیل تو ممکن است یک شخص باشد.یا یک شی یا یک وضع و حتی یک نقطه ضعف

اما اسماعیل ابراهیم پسرش بود
اسماعیل برای ابراهیم تنها یک پسر برای یک پدر نبود
پایان یک عمر انتظار بود
پاداش یک قرن رنج
ثمره یک زندگی پر ماجرا
تنها پسر جوان یک پدر پیر
و نویدی عزیز پس از نو امیدی تلخ

برای ابراهیم اسماعیل بود. اسماعیل تو شاید خودت باشی؟
چه میدانم.برای ابراهیم پسرش بود و ان هم چنان پسری برای چنان پدری!!


جنگ جنگ میان خدا و اسماعیل در ابراهیم
دشواری انتخاب!
کدامین را انتخاب می کنی ابراهیم؟

خدا را یا خود را؟ سود را یا ارزش را؟ پیوند را یا رهایی را؟ خوشبختی را یا کمال را؟ غریزه را یا شعور را؟
بالاخره اسماعیل را یا خدایت را؟
انتخاب کن! ابراهیم
رجز مخوان که ادمی در اوج نیز همواره در خطر سقوط است و سقوط انکه بیشتر صعود کرده است خطرناک تر فاجعه تر..

اسماعیلت را بکش !! با دست خویش بکش
فرزند دلبرت را میوه دلت را پاره جگرت را نور چشمت را همه پیوندت را لذتت را بهانه بودنت را تمام انچه تو را به زندگی بسته است معنی بودن و زیستن ماندت را پسرت را .نه اسماعیلت را



اکنون ابراهیم است که در پایان رسالت اش بر سر یک دوراهی است
سراپای وجودش فریاد میکشد : اسماعیل
و حق بر سرش میکوبد: ذبح
و باید انتخاب کند
حقیقت و منفعت با هم در او میجنگد

اکنون دوست اتشی بر افروخته است هولناک تر و سوزنده تر از حریقی که دشمن بر افروخته بود
هرچند که دشمن اکنون میکوشد تا این حریق را به او سرد کند و گل سرخ نماید
ملاک دوست و دشمن حق و باطل به انچه با تو میکنند نیست این دو ملاک دیگر دارند بالاتر از سود و زیان من و تو


ابراهیم تصمیم گرفت
انتخاب کرد پیداست که انتخاب ابراهیم کدامست؟
کدام؟ ازادی مطلق بندگی خداوند! ذبح اسماعیل


و پیامی که : ای ابراهیم
خداوند از ذبح اسماعیل در گذشته است . این گوسفند را فرستاده تا به جای او ذبح کنی.تو فرمان را انجام دادی

خدای ابراهیم همچون خدایان دیگر تشنه نیست تشنه خون.این بندگان خدایند که گرسنه اند گرسنه گوشت.
و ازین معنادارتر
خدا از اغاز نمیخواست که ابراهیم ذبح شود
می خواست که ابراهیم ذبح کننده اسماعیل شود

وشد چه دلیر!!

دیگر قتل اسماعیل بیهوده است
در این جا سخن از نیاز خدا نیست
همه جا سخن از نیاز انسان است
و این چنین است حکمت خداوند  حکیم و مهربان  دوستدار انسان که ابراهیم را تا قله بلند قربانی کردن اسماعیل بالا میبرد بی انکه اسماعیل را قربانی کند!


که داستان این دین داستان شکنجه و خود ازاری انسان و عطش خدایان نیست داستان کمال انسان است


اسماعیل تو کیست؟ چیست؟
نیازی نیست که کسی بداند باید خود بدانی و خدا
گوسفند را از هم اغاز تو خود انتخاب مکن بگذار خدا انتخاب نماید و ان را به جای ذبح اسماعیلت به تو ارزانی کند



(حج.دکتر علی شریعتی)
+ نوشته شده در ساعت توسط |

نبض گل هاست به دست مرگ.

 ومرگ, باغچه را به خواب کرده است.

 

           کدامین افت فلج کرد باغچه مان را؟؟!

 

تشنه ایم..         تشنه ایم..

تشنه یک قطره نور

قحطی نعمت است

        خدا دست از کار کشیده.

        خدا در فکر است!

 

خورشید سردش است.

خورشید سردش است.

 

(چشمان یک عبور/تیر85

 

  

+ نوشته شده در ساعت توسط |

 

 

 

" با هرچه خواهد یار من     در عالم یاری خوشم.

  خواهی اگر ازار دل         با ان دل ازاری خوشم.

روزی اگر کامم دهی  یا انکه دشنامم دهی

با این خوشم با ان خوشم   با هرچه خوش داری خوشم.

 

             عشق است اگر بار گران

             با ان گران باری خوشم"

 

راست میگفت:" لیلی نام تمام دختران زمین است"

 

با هرچه خوش داری خوشم...

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط |

 

 

 

" با هرچه خواهد یار من     در عالم یاری خوشم.

  خواهی اگر ازار دل         با ان دل ازاری خوشم.

روزی اگر کامم دهی  یا انکه دشنامم دهی

با این خوشم با ان خوشم   با هرچه خوش داری خوشم.

 

             عشق است اگر بار گران

             با ان گران باری خوشم"

 

راست میگفت:" لیلی نام تمام دختران زمین است"

 

با هرچه خوش داری خوشم...

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط |

قدم هایت را ارام بردار.هم اغوشی مردگان است با خاک مردگانی که روز را به خواب کرده اند. در اغوش شب ارمیده اند.  مهر سکوت است بر لبانشان. نفسی نمیجنبد.. نه کابوسی نه رویایی...

چراغی خاموش میشود. کاغذهای سفید به خال خود رها میشوند. نه حرفی نه حدیثی! تن پوشی سفید!!  ارام به سان مرگ.....

                  (کرمان /خرداد ۸۵)

                            ***************************

      اگر قرار نبود 

    ان در گشاده شود     

              چرا کلیدش را بر نداشتند       

   اگر قرار نبود من میوه بچینم 

  چرا در باغ

   تنهایم گذاشتند. 

(عمران صلاحی)

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط |

    

 

 

            نه هرکه چهره بر افروخت دلبري داند    نه هرکه اينه سازد سکندري داند

  نه هرکه طرف کله کج نهاد و تند نشست      کلاه داري و ايين سروري داند

چشم هايم را نخواه که پيش داوري کنند چشم هايم را نخواه که بنگرند با حقارت چشم هايم را نخواه که تظاهر کند چشم هايم را نخواه که کور شوند چشم هايم را بینا کن

 د ر دل نرود هرگز غم بود و نبود جهان باشد در دل ما را , غم تو که نشسته به جان

 عمرم بندست به سر مويي

ميبخشم جان گر تو بگويي

            دارم در دل غم جانکاهي

                  مستم امشب مست نگاهي نگاهم کن. نگاهم کن.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط |

 

       انکه پر نقش زد این دایره مینایی              کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد.

و خدا را شاهد گرفتند...و سوگند یاد کردند که در حضور غایب نباشیم!! وجدان را قسم خوردند و به حرمت تخته های کلاس مهربانی ها را تقدیر..

روز را به استقبال بهار میرم...

دیوارهای اتاق را فرو بریز              

                   به استقبال روز برو با چشمانی باز

اتوبوس در ایستگاه بی سرنشین است...                و مسافرها در انتظار.

کودکی خواب است.....                     او چشم بسته است به هرچه رنگ                                         به هرچه نور ازار دهنده              به جعبه مداد رنگی ها                 

       شاید هنوز در رویاست                   رویاهای نیمه تمام شب را تنها نمیگذارد...

او به خواب                و من بیدار..

به استقبال روز میروم با چشمانی باز                     من پذیرای هرچه نور                                    

من پذیرای هرچه رنگ......                                        بیا خاک را سترون نکنیم

شهر را دوست دارم با خوبیها بدی هایش    هردو با هم..

میگفت:"من هلو را با هسته میخرم اما هلو را به خاطر هسته نمیخرم"

بیا بدهارا قتل عام نکنیم               بگذار بدی بدی بماند

تا خوبی خوبی بماند          تا دنیا ا ا ا        دنیا ا ا ا ا ا ا بماند د د د د....

 

نگاهی وانمود میکند چیزی بیشتر میفهمد.نگاهی وانمود میکند ارام است.نگاهی وانمود میکند که غریبه نیست..نگاهی سنگین ن ن ن ن است اما ا ا ا لطیف ف ف.

نگاهی وانمود میکند که غریبه نیست..

اووه ه ه ه                         اووه ه ه  ه ه

میگفت:"انکس که غریب نیست شاید که دوست نباشد"

 

باد صدای ویرانی میدهد.           نان بوی سیری

گوش کن!   میشنوی!!؟     باد جیغ میزند..            کودکی مرد د د د د د

                       عروسک هایم کو؟      دست نوشته هایم کو ؟        نقاشی  هایم کو؟

 

 

باز چهار دیواری اتاق. امروز استاد اندیشه میگفت بحث در داشتن و نداشتن نیست                             بحث در وابسته بودن یا نبودن است..

ا ه ه ه ه  ه..........من هیچی نیخوام هرچی بهم دادی رو ازم بگیر.. جان را تن را عقل را عاطفه را..

اما تو اینارو نمیگفتی.             به خودم شک کردم.

تناقض     تناقض         تناقض

بالا بیار حرفاتو.  تو خودتو فریب میدی.. تو به درد همین کاغذ ها میخوری

بنویس خط بزن دوبره بنویس..پاره کن..از نو

ایست! نقطه سر خط.                       چراغ زرد! احتیاط کن..

بی عرضه               بی عرضه

 می خوام نباشم..

          یه دل سنگی میخوام.           میفهمی؟!

بمیر       بمیر             بمیر                 بمیر

                                                      

+ نوشته شده در ساعت توسط |

 

 

 من    نه ان ژوکوند فلورانسی  اما  دگر حوصله لوور را ندارم!!

 به مانند او سیرم از گفتگو با گذشته ..

 

حکمت از زبان ژوکوند میگوید      :

"چه خوش است      موزه را گشتن

 و

              بد است    موزه ای گشتن"

 

   ____________

                          بیا  از زمان بگذریم.

نمی خواهم زمان ما را اسیر کند.

نمی خواهم زمان ما را قاب بگیرد در یک عکس یادگاری

 

                         بیا  از زمان بگذریم.

ژوکوند سال هاست که لبخند بر لبان دارد

او زندانی زمان است.

زندانی دیروز..

 

بیا امروز را تجربه کنیم و هرگز اجازه ندهیم  زمان ما را در یک خاطره زندانی  کند.

نه هرگز.

انوقت خواهیم پوسید در قاب یک خاطره.

خاک خواهیم گرفت..

و زمان عبور خواهد کرد از ما

از من

از تو

و این اغاز سلطنت زمان است بر ما..

و امروز خواهد گذشت از ما

از من

از تو

 

نه هرگز..

 

بیا از کنار زمان بگذریم.

و امروز را زندگی کنیم.

گاه زیباست از دریچه امروز دیروز را به تماشا بنشینیم.گاه ضرورت است.

خوب است به تماشای دیروز نشستن گاهی..

اما   اما    غرق در دیروز گشتن هرگز

هرگز  هرگز...

نه هرگز..

+ نوشته شده در ساعت توسط |

حافظ امروز بد  زد تو دهنم!!

 

 

برو ای زاهد خودبین که از چشم من وتو        راز این پرده نهان است و نهان خواهد بود

                             ...............................

                                        **************

از دم صبح ازل تا اخر شام ابد        دوستی و مهر بر یک عهد ویک میثاق بود

سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد      ما به او محتاج بودیم و او به ما مشتاق بود

حسن مهرویان مجلس گرچه دل میبرد و دین       عشق ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود

بر در شاهم گدایی نکته در کار کرد            گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود

                              ........................

+ نوشته شده در ساعت توسط |

 

کربلا اگر اب داشت کربلا نبود.                         کربلا تشنه بود/کربلا تشنه بود

                              **********************

اشک جاری میشود بر چشمانت.                                                                                             تو جاری میشوی.                           

                                                      اغاز حیات واژه هاست.          

                     تو می افرینی!                 

   بدان سان که خدا افرید کلمه را            کلمه   انسان    را!!

        قلم میچرخد بر دستانت                        حرف میروید!

عجب سخاوتی!!

                                            عجب زایشی!!

                                 ******************************

   سر صبح اغاز زمین است.

                   باد میوزد.

        پنجره میخندد    

      تو میخندی

                   چشمان من نثار تو...

                               *********************************

+ نوشته شده در ساعت توسط |

 

 

 

 

 

گاه عمر کوک ساعت هامان بیش از عمر نفس هامان است.

گاه نفس حبس میشود

گاه این عقربک ها به خواب میروند .تو را بازی میدهند!!       و سال ها میگذرد...

 

بگذار نگاه گنگ بماند

بگذار گل را به ازمایشگاه نبریم

 بگذار احساس پشت پرده بماند!!

 

بگذار در حاشیه بمانی!!

                     از میدان بکش کنار

بگذار خودت باشی..

 

سکوتت را دوست  دارم

دست پاچگی ات را

                             تو عزیزی ی ی ی ی ی!!

 

و چه زیباست این صفحه های سفید که پر میشوند

حرف های دلت را دوست دارم.

 

 حرف را نزنی بهتر است..

 

      بگذار حرف اوا نباشد

     بگذار حرف سیاه کند دفترت را

      بگذار سطور تر شوند...

   

 

بگذار حرف بین خودمان بماند!!

و  من این تنهایی را با دنیا عوض نخواهم کرد:

 

تو برای خودت!!

               زیر ذره بین نیستی!!

**
و کمی بعدتر:

 

سجاده ای باز میشود

             کتابچه ای ورق میخورد

 

خدایم کو؟!

 

        باشد که باشیم همیشه در راه

        باشد که باشیم همیشه انتظار

 

بگذار کویر.کویر بماند!!

 

              بگذار خطوط ,موازی بمانند.

(حافظ رو باز میکن(

و بخوان حافظ را

 

ریش باد ان دل که با درد تو خواهد مرهمی....

 

بگذار به هم نرسیم

 

                          بگذار خطوط ,موازی بمانند.

 

**الان ساعت 6 ه ه ه...

 

قصه هستی رو یادت هست.(یه کتاب 20 30 صفحه ای مال زمان وزوزک!!!)

 

میگفت:

"عدد یک مقدس است

همه چیز با یک شروع میشود"

 

راست میگی .. کلاس اول رو یادته؟!همه چی با الف شروع شد و بعد هی رفتیم جلو...نون واو ..باران در راه است . اشپز حلوا میپزد یک نفر مرد....توی حساب  از یک رسیدیم به یک به اضافه یک!! جدول ضرب رو یادته؟!!!!     یهو یاد فروغ افتادم: می توان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب حاصلی پیوسته ه  ه ه ه!! یکسان داشت..امروز عدد ها هم بزرگ شدند. کودک بزرگ میشود. عددها مغرور!!!!!!!!!!! کاش بچه ها هیچ وقت بزرگ نشن..

 

میرم رو وزنه!!!! عقربه هاش تکون نخوردن!!!! ولی من سبک شدم!!

خوب من الان گشنمه ابجیمون مثه همیشه نیست  کسی نیست  ادامو در بیاره!! سر به سرم بزاره!! یه دسی بزنه!! فقط میمونه

 چایی ی ی ی ی ی ی ی اونم ایرانیش!!!!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت توسط |

 

 

اسمان بی قرار

دیشب اسمان تا به صبح بیدار بود

به جد میبارید    بی امان

 

    من جلوی پنجره..

     گونهایم خیس

 

تو روبرویم      لباس سفید بر تن

                    لبخند بر لبانت

 

قدری بمان!

بگذار خیس شویم

بگذار سیراب شود باغچه مان

بگذار جوانه بزند

             قد بکشد

به ابی اسمان ها..

**

ای ابر های سرکش, ببار

         بگذار انتظار نم بگیرد

بگذار بغض ناله سر دهد

        بگذار باد بوزد.

باد

        باد...

(پنجشنبه شب/7 اردیبهشت85)

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط |

 

از رنگ بازی ادم ها دلگیر بودم.

میگفت ادما تاریخ مصرف دارن.. یه فیلم سینمایی..گریم میکنی عاشق میشی دیالوگ میگی بالاخره سکانس اخر میاد میگی خدافظ .فردا یه نقش جدید بهت پیشنهاد میشه..تو میتونی باز دیالوگ بگی!! تو باز عاشق میشی

...یه شروع تروتازه..

 

خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود....

دیوان حافظ را باز میکنم:

......

                کمال سر محبت ببین نه نقص گناه              که هرکه بی هنر افتد نظر به عیب کند....

              

                کلید گنج سعادت قبول اهل دلست                مباد انکه درین نکته شک و ریب کند

                شبان وادی ایمن گهی رسد به مراد              که چند سال بجان خدمت شعیب کند....

 

 

شهر خالی است ز عشاق و بود کز طرفی              مردی از خویش برون اید و کاری بکند

کو کریمی که به بزم طربش غمزده ای                 جرعه ای در کشد ودفع خماری بکند

یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب                    بود ایا که فلک زین دو سه کاری بکند

                              حافظ گر نروی از در او  هم روزی  

                              گذری بر سرت از گوشه کناری بکند

 

+ نوشته شده در ساعت توسط |

 


 حسودیم میشد...
به ژوکوند فلورانسي
به لبخندي که بر لبان دارد.
تا هميشه.براي هميشه!!

+ نوشته شده در ساعت توسط |

 

 

"در از خودگذشتگی است که هرگونه اثباتی به کمال میرسد.

                            انچه در وجود خویش واگذاری , هستی خواهد پذیرفت.

 انکه در پی اثبات خویش است خود را نفی میکند.

انکه از خود میگذرد خود را به اثبات میرساند.

     تملک تمام عیار تنها با بخشش به اثبات میرسد.

 

             انچه نتوانی ببخشی, مالک تو میشود.

بی قربانی رستاخیزی در کار نیست.

هیچ چیز جز با پیشکش شدن شکوفا نمیگردد.انچه بخواهی در وجود خویش حفظ کنی رو به زوال میرود..."

 

 

                          (مایده های زمینی/اندره ژید)

+ نوشته شده در ساعت توسط |

 

 کتاب: بار دیگر شهری که دوست می داشتم (نادر ابراهیمی)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

"هلیا !

من هرگز نمی خواستم که از عشق, افسانه ای بیافرینم.

باور کن!

من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم.کودکانه و ساده و روستایی

من از دوست داشتن.فقط لحظه ها را میخواستم......

 

 

                              لحظه رنگین زنان چای چین

                              لحظه فروتن چای خانه گرم.در گذرگاه شب

                              لحظه دست باد بر گیسوان تو

                              لحظه سرسختانه ناظری ناشناس بر گذر سکون

 

من هرگز نخواستم از عشق برجی بیافرینم.مه الود و غمناک با پنجره های مسدود و تاریک.........

 

         دوست داشتن را چون ساده ترین جامه کامل عید کودکان می شناختم

 

هلیا!

               تو زیست در لحظه ها را بیاموز."

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط |

 

نه عابري.نه سايه اي
طبيعت جاندار در زير بغض شهر جان ميدهد!!
من به دنبال ردپايي از تو..

تو : اسمان
تو: زمين
تو:هوا
من سراپا تو

ثانيه هايم از ان تو .

 

+ نوشته شده در ساعت توسط |

 

سفر به کویر را یادت هست؟!

کویر را که سراپا انتظار بود.انتظار اندکی باران.

یادت هست؟! شمارش ستاره ها از دستمان خارج میشد , به خواب میرفتیم و در خواب بادبادک های خیالمان را پرواز میدادیم  و سوار بر بزرگترین ترن های هوایی خنده سر میدادیم!

سال ها میگذرد از خنده تو.

و امشب  دل من کویری است در انتظار تو, انتظاری به وسعت کویر...نه من که شهر نیز انتظار تو را میکشد.خیابان های کودکی مان را,پیرمرد فال فروش را خوب یادت هست؟!

   امشب  سقف اسمان دور,نه از ستاره ها خبری است,نه از روی تو.

   امشب از پیرمرد فال فروش هم خبری نیست.

 

من خیره بر دیوار.

ساعت مچیم خوابیده!!

خودمو به خواب میزنم..                    خوابی به رنگ فراموشی!!

 

تاریخ تولید:

بامداد پنج شنبه  31 فروردین 85

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط |

 

واژه های دلم با هم اندکی سازش ندارند

حتی در قالب یک بیت شعر!!

            واژه های دلم بی قرار

            نه قرار نشستن در یک جمله!!

من, سر به هوا!!

 و در سکوت من حرف های نگفته بسیار است

و در سکوت کلماتی است که رد وبدل میشود.

 

 

تاریخ تولید:

بامداد پنج شنبه  31 فروردین 85

+ نوشته شده در ساعت توسط |

 

چشمانت با من

چه باشم.چه نباشی

 

وقتíی نبودم

دعایت بدرغه ام

 

چشمانت به دیدنم بیا

 

دو چشمانت را میخواهم

که هرگز دروغ نگفت

که وجودم را میخواست

نه لباسم را

نه امروزم را

که هروزم را..

 

 

 

 

 

چشمانت از برای تو!!

نگاهت را میخواهم

 

 

چشمانت به دیدنم بیا

**

لبانت از برای تو.

فقط بخند!!

 

چشمانت حرف میزنند

لبانت ارام

و سکوت بین من و تو...

 **

امروز همه به من دروغ گفتن.حتی چشمای تو..امروز حتی ساختمونای چند طبقه به من فخر میفروختند..امروز همه چه پر شتاب از من سبقت گرفتند..امروز 6تا خدافظی کردم!!

امروز تو در اوج و من چه حقیر..

امروز اسمون 10 طبقه!!

 

امروز حسود شده بودم..حتی به گل های مینا هم حسودی م میشدد..

ی ک شاخه گل مینا از ان من؟!

نمیشه!

 

نمیخوام بگم دوست دارم

نمیخوام بگم دلم برات تنگ مíشه

نمیخوام بگم لباست بهت میاد

 

امروز به همه شک کردم..

حتی به خودم!!

چشما ی من هم دروغ میگن. از خودم بیزارم...

اره! درست فهمیدی

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط |

 

 

 

افتاب را روز را نمیخواهم

 

سر ظهر

من به دنبال سایه ام

 

 

                              نمی خواهم    حتی سایه ام را

نمی خواهم رنگ را

 

 

 

ای تمام چراغ ها

خاموش شوید

 

                 با خود بیگانه ام!!

+ نوشته شده در ساعت توسط |